دختری که عاشق بود
دختری که عاشق بود
درآن سکوت شب ، در آن تاریکی ،
دختری نشسته است، که دلش از روزگار گرفته است
چیزی نمانده تا گریه کند ،
چیزی نمانده تا ناخونهایش را بر گونه اش فرو کند ، و بر خود
سیلی بزند،
چیزی نمانده داد بزند
، بغضش در گلویش سنگینی می کند
نمی تواند فرو خوردش ، نه نمی تواند.
دستهایش را روبه رویی صورتش می گیرد،
آرام و قراری ندارد.
بغضش را رها می کند.
اول آرام ،آرام و بعد تند
صدای هق،هق گریه اش ، دل سنگ را آب می کند.
فقط خدا می داند چه حالی دارد ، فقط خدا.
دلش می خواهد داد بزند،
از بی رحمی روزگار بگوید ،
از بی وفایی
از بی انصافی ، از بی کسی.
دستانش را محکم بر صورتش می زند و می گوید: گریه نکن ، نه گریه نکن
او به گریه هایت می خندد ، او به گریه هایت ، اهمیت نمی دهد
محکم،بر پاهایش می کوبدو داد می زند:نه گریه نکن او لیاقت ندارد.
ولی ، دلش داد می زند:نه این حرف را نزن
ولی دخترک آرام می گوید: ای کاش او نبود.
ولی باز دستانش را بر صورتش می زند
کسی نیست تا جلو دارش شود.
آنقدر محکم می زند که از لبانش ، جوی خون رها می شود
و این ، شدت گریه اش را بیشتر می کند.
باز می گوید: گریه نکن ، تو نباید گریه کنی ، تو نباید خودت را خوارو ذلیل کنی
نه گریه نکن ، او لیاقت ندارد، نه لیاقت ندارد.
جمله ی اخر ، را با تمام وجود فریاد می زند.
ولی باز دلش به سخن می اید :نه لیاقت دارد ، او مهربان است.
صدای تپش قلبش را می شنود و می فهمد او نیز گریه می کند.
دخترک می گوید: اگر مهربان بود تنهایت نمی گذاشت ، اگر لیاقت داشت خوردت نمی کرد ، تحقیرت نمی کرد.
دل می گوید:او همه ی کسه من است ، او همه ی چیزه من است .
دخترک با گریه داد می زند:اگر همه کست است ، اگر همه چیزت است ، چرا تنهایی؟
چرا گریانی؟ چرا نمی آید آرامت کند؟ چرا نمی آید تا از خورد شدنت جلوگیری کند؟
او تو را شکست ، او روی احساس تو پا گذاشت ، هنوز جای پایش را حس می کنم.
صدایی جز ، صدای شکستن دل نیامد، و دیگر هیچ نگفت.
دخترک باز آرام نشد ، صدای هق هقش ، سکوت شب را می شکست
و صدای ، زجه ها و ناله هایش ، از بی رحمی روزگار می گفت .
در ان شب تاریک ، کسی صدایش را نشنید .
ناگهان جسمی برق زد ،
خط قرمزی ، بر روی سنگ فرش خیابان ، به چشم می خورد
و کسی که از شدت عشق به مرز جنون رسیده بود،خودش را راحت کرد (و چه زجرآوربود مرگ او)
دیگر صدایی به گوش نمی رسید ، جز صدای وزش باد و بعد ناله ی آسمان و رگبار باران.
آسمان تنها کسی بود که به یاد او گریست.
و چه بی وفا بود یار

هم دلم برایت تنگ می شود دلم برایت تنگ شده
باز هم سرم را به طرف آسمان می گیرم
و اسمت را صدا می زنم
باز هم اشک هایم راه گونه هایم را در پیش می گیرد
باز هم صدای هق هق گریه ام بلند می شود
باز هم خدا را صدا می زنم
باز هم چشمان پر از اشکم را به عکست می دوزم
باز هم بر عکست بوسه می زنم
باز هم عکست را بغل می گیرم
باز هم باران می بارد
باز هم آسمان به حالم دلسوزی می کند
ولی باز هم برنخواهی گشت








